خرید بک لینک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معاويه از فعاليت روزانه به تنگ آمده ، از حيله و نيرنگ و نقشه هاى گوناگون سردرد گرفته ، از رفت و آمد سرسپردگان و جيره خواران به ستوه آمده ، از زندان و تبعيد و كشت و كشتار، ضعف اعصاب گرفته بود قضاوتهاى ناحق و بى جا، وجدانش را عذاب مى داد و مى خواست از عذاب وجدان رهايى يافته و كمى از دردسر خود بكاهد. به اطاق مخصوص خود رفت كه از قالى هاى نخ قرمز و پرده هاى ترمه و متكاهاى پربار، و خت هايى كه با تشك هاى نرم فرش شده بود رفت . يك راست بدون آنكه نامه هاى خصوصى اش را مطالعه كند و از متن آنها باخبر شود، روى تخت خود لميد، شايد خواب به چشمهاى خسته او بيايد. اما مثل اينكه خواب هم از ظلم وجنايت او به تنگ آمده بود. آن شب خواب از او دور شده و تا نزديكى هاى صبح به سراغ او نيامد. نزديكهاى طلوع فجر بود كه با هزاران زحمت مى رفت كه چشمهايش گرم شود و به خواب رود، اما خواب نبود، بلكه خيال خواب بود!
در همان خيال خواب و بيدارى ، به نظرش آمد كه شخصى ناگهان وارد اطاق او شده و آهسته ، آهسته رو به تخت خواب او مى آيد.
بى اختيار از رخت خواب پريد و آن شخص هم مانند سايه اى از مقابل چشمانش ناپديد شد.
معاويه با عجله لحاف ابريشمى را از روى خود كنار زد و با چشمان خواب آلود و مضطربش نگاهى به گوشه و كنار اطاقش انداخت ولى كسى را نديد.
به رخت خواب برگشت و با بدن لرزان ، دراز كشيد. طولى نكشيد كه گويى سايه آن شخص دوباره به سراغش آمد. بار ديگر از خواب پريد و با ترس و نگرانى و آهستگى گفت :
كيستى ؟
آن شبح گفت : منم اى معاويه ! گفت : تو كيستى ؟ نامت چيست ؟ اينجا چه كار مى كنى ؟ او صدايش را بلند كرد و گفت : اگر مى خواهى نام مرا بدانى ، به گفته شما بنى نوع آدم ابليس هستم !
معاويه گفت : ابليس لعين ؟ جواب داد: بلى ، ولى آن ابليسى كه بايد به تو و فرزندان انسانى چون تو، لعنت و نفرين بفرستد. نه اينكه به او لعنت فرستند سپس زمزمه كنان گفت : اين انسان بود كه ميان من و خداى من جدايى انداخت .
معاويه گفت : اينجا آمدى چه كنى ؟ براى چه در اين هنگام مرا از خواب خوش بيدار كردى ؟
گفت : بيدارت كردم كه به سجده روى ، نماز جماعت گزارى ، چون هنگام نماز است .
مگر ((عجلوا بالصلوة قبل الفوت )) را از حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله نشنيده اى ؟ هنگامى كه او از وحدت الله سخن مى گفت . معاويه با تعجب گفت : تو از گفته پيامبر صلى الله عليه و آله و وحدت سخن مى رانى ؟!
ابليس گفت : آرى ، من بودم كه مى خواستم بجز خدا به كس ديگرى سجده نكنم . معاويه گفت : تو مرا بيدار مى كنى تا نماز گزارم ؟ چگونه باور كنم كه مرا به خير مى خوانى ؟
دزدى كه مخفيانه در سراى ديگرى در آيد مگر پاسبانى مى كند؟ به خصوص دزدى مانند تو ((قطاع الطريق )) چگونه گفته هاى تو را باور كنم ؟ تو كسى هستى كه همه را فريب مى دهى ، يقينا مرا براى نماز بيدار نكردى ، مقصود حقيقى ات را بگو!
ابليس جواب داد: اى معاويه ! غرض من خير خواهى است ، من اول از فرشتگان بودم ، خدا را با جان و دل عبادت مى كردم ، محرم اسرار الهى و با ساكنان عرش ، هم دم و همنشين بودم . نظر لطف و رحمت الهى ، همواره با ما و بر ما بود. آن عرق خداشناسى هنوز در وجود من هست . سجده نكردن من اگر هم از روى حسد و تكبر باشد، باز هم اين كار از عشق من به خدا سرچشمه مى گيرد و از سر آن علاقه اى كه به خدا داشتم ، مى خواستم غير از خدا سجده نشود.

:.شيطان و معاويه.:

معاويه گفت : گيرم اين حرفهاى تو درست باشد و چنين كه گفتى : بوده باشى ولى الان از آنها خبرى نيست . تو رانده شده اى ، تمام فتنه و فساد روى زمين از تو بر مى خيزد، همه كشتارها به دست تو انجام مى گيرد. دزدهاى سر گردنه را هدايت مى كنى ؛ غرق شدن قوم نوح به دست تو بود؛ نابودى قوم عاد به وسيله باد، از نقشه هاى تو بود؛ سنگ باران شدن قوم لوط به وسيله تو انجام شد؛ ابولهب كه خويشاوندى را فراموش كرد، به تحريك تو، ابوالحكمى كه ابوجهل لقب مى گيرد، ((بلعم باعورا)) كه از رحمت خداوند دور مى شود، ((برصيصاى ))ى عابد كه كافر مى شود، هزار هزار مسلمانى كه از دين بر مى گردند و به دوزخ برده مى شوند، هزار فتنه و اختلاف كه از ميان خانواده ها بر مى آيد، همه زير سر تو و عامل آنها تو هستى ، آتش آنها را تو روشن مى كنى حربه را تو به دست آنها مى دهى . شيطان گفت : عجبا! آيا انسان به وسيله من كافر مى شود!؟ خير اين طور نيست . گمان مى كنى اين گمراهى ها از طرف من است ؟
اگر از طرف من بوده و طبيعت آنان بد و خراب و فاسد نبود، آيا توانستم يكى را ستمگر و ظالم و يكى را خيان كار، يكى را فريب كار و افسونگر و يكى را قاتل و خونريز بار آوردم ؟
چرا خوبان و نيكان را نتوانستم بفريبم و از راه راست به در برم ؟ چرا نتوانستم آنها را هم مانند تو تحويل دنيا بدهم ؟
تو و كسانى مانند تو هستند كه گناه مى كنند، عذر و بهانه خرابكارى هاى خود را به من نسبت مى دهند و اين طور وانمود مى كنند كه شما را فريفتم و به گناه كشاندم .
ولى همان خدايى كه من مى شناسم و در شناسايى تو ترديد دارم ، مى داند و خوب هم مى داند كه تو مانند تو گناه كار و بد سرشت هستند. نمى توانيد گناه خود را به گردن ديگرى بار كنيد.
اى معاويه ! راستى ، گمان مى كنى با اين بار گناه و حيله و مكر و شيطنت ، خليفه مسلمانان هستى ؟ كارهاى زشت و پليد خود را در كشتن پرهيزكارترين افراد دنيا و مسموم كردن آنان را مى خواهى به گردن چه كسى بگذارى ؟
اى معاويه فريبكار و پر حيله ! به هوش باش كه لعنت ابدى بعد از من نصيب تو خواهد بود!
صداى نيرومند ابليس لرزه شديدى بر سر تا پاى معاويه افكند. خواست سر خود را زير لحاف كند، باز صداى او را شنيد كه مى گويد: من كى مى توانم قلب مرد را سياه كنم ؟ من خدا نيستم كه بتوانم در قلب هاى مردم تصرف كنم ؟ چگونه مى توانم خوب را بد كنم و بد را خوب نمايم ؟
عمل من مانند آينه هست كه خوب را خوب نشان مى دهد و بدرا بد. من افراد پست و نيك را راهنمايى مى كنم . اما پيشواى زشت كاران و بد سيرتان هستم . مثل من مثل باغبان است كه شاخه هاى تر را پرورش مى دهد و شاخه هاى خشك را مى زند.
خدا خير و شر را خلق كرده ، و انبيا را فرستاده كه شيوه بندگى را بر مردم عرضه كنند، گناه شهوات را عرضه نمايند، آن كه سرشتش پاك باشد دنبال انبيا مى رود، آن كه سيرتش ناپاك باشد دنبال شهوات !
گناه من چيست ؟ من هيچ كاره ام ! چرا مردم را لعنت مى كنند و خود را بى گناه جلوه مى دهند؟
معاويه كه خود را در پيش خداوند و هم شيطان باخته و نگرانى شديدى كه تمام وجودش را گرفته بود. چنين گفت : اى ملعون ! تو براى راه زنى و فريب كارى خود دليل و حجت مى آورى ؟ خود را تبرئه مى نمايى ؟ حالا از من راه چاه مى جويى ؟
درست است كه من تاجر اين دنيا هستم ، همه كس و همه چيز را به ديده تجارت و سود بردن مى نگرم ، ولى خريدار هر كالا و لباسى نيستم .
آن را مى خرم كه بتوانم در ميان مردم و خلق خدا به مصرف برسانم . اما با همه اين گفته ها نسبت به تو مشكوكم .
پس از آن ، همان طور كه روى تخت خواب نشسته بود، دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا! داد ما را از اين دشمن قديمى بگير! خدايا! من در برابر دليل و حجت او عاجزم و نمى توانم او را محكوم كنم . گفت و گو كردن او هم براى من رنج آور مى باشد. اگر دستم را نگيرى روزگارم سياه و تباه است .
او حديث مى گويد: ولى حديث او پر از فتنه و و شر است ! با آن ، تمام مردان و زنان را افسون مى كند. در همين حال گفت : اى ابليس ملعون فتنه جو! راست بگو، چرا مرا از خواب بيدار كردى ؟
ابليس گفت : اى معاويه ! تو بى خود جسارت مى كنى و دست به درگاه حق بلند كرده اى و از او كمك مى خواهى ، تو از او يارى مى خواهى تا مرا دور دارد كه راه را بر تو نبندم ؟ تو را فريب ندهم و به گمراهى نكشانم ؟ تو كه تار و پود وجود و روانت را دسيسه و فريب كارى و گمراهى خلق فراگرفته ، دارى پيش خدا از من شكوه مى كنى ؟
در حالى كه بايد از دست نفس سركش خود بنالى ، بى دليل مرا لعنت مى كنى ؟ خودت از من نابه كارترى . گناه مى كنى و مرا بد مى گويى ؟
اى معاويه ! من از بد بيزارم ، يك بدى كردم هنوز از آن پشيمان و نالانم ، انتظار دارم خدا مرا ببخشد!! براى همين يك گناه در ميان خلق بد نام شدم . تمام مرد و زن گناه خود را به گردن من مى اندازند.
معاغويه كه از يان رك گويى ، و افشاى انديشه هاى باطنش كه از زبان شيطان بر آمده بود، بيچاره و ناتوان گشته و براى آن كه به اين گفت و گوها پايان دهد، باز به سؤال اول برگشت و گفت : اى ملعون ! بگو چرا مرا از خواب بيدار كردى ؟ تو همه را خواب مى كنى و به مستى فرو مى برى ، علت بيدار كردن مرا بگو؟
ابليس پاسخ داد: حالا كه تو براى اولين بار در عمرت ، به دنبال يك سخن راست برخاسته اى ، مى گويم : من از آن جهت بيدارت كردم كه نماز گزارى ! چون آه دل پشيمانى اينكه آفتاب بر آمده و نماز از دست تو رفته ، به درگاه خدايى كه ناظر دل ها است برترى دارد، اى آه دل را روانه درگاه معبود سازى ، اى معاويه فريب كار!
تو هنوز نمى دانى كه خداوند آفريننده زمين و آسمان ها، در همه آفرينش ‍ يك گوهر درخشان در نهاد آفرينش قرار داده كه نامش دل است ! و اين دل جاى خدا و نور خدا و عرش رحمان است .
و اين جهان جاى ديگران . آهى كه از دل برخيزد، چون نور خ دايى دارد روشن و پاكيزه و جاودانى مى ماند، براى همين است كه خدا مى گويد: از آه دل ها حذر كنيد و با خواسته هاى دل بى نوايان و مظلومان ، هم داستان شويد!
آه دل راستگو است . پشيمانى آن كه چرا به وقت نماز نرسيده ، بر صد نماز سروقت خوانده شده و لقلقه هاى زبان بى دل برترى دارد.
من مى خواستم تو با اين پليدى كه روانت را در نورديده ، به فيض الهى ؛ يعنى پشيمانى دل نايل نشوى و آه دل و پشيمانى روان پيدا نكنى !
در اين هنگام معاويه ديد كه در باز شد و سايه اى به شكل خودش كه همان قباى زربفت و عمامه سبز مانند خودش را بر سر داشت . آهسته آهسته وارد اطاق شد! و به سوى تخت معاويه پيش آمد. معاويه وحشت زده خود را به عقب كشيد و نعره بلندى برآورد و بى هوش افتاد.

برچسب: نویسنده: مریم فلاح تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 6:38

صفحه بندی