| آن يكى ((الله )) مى گفتى شبى |
| تا كه شيرين مى شد از ذكرش لبى |
| گفت : شيطان آخر اى بسيار گو |
| اين همه ((الله )) را لبيك مگو |
| گفت : شيطانش خمش اى سخت رو |
| چند گويى آخر اى بسيار گو |
| مى نيايد يك جواب از پيش تخت |
| چند ((الله )) مى زنى با روى سخت |
| او شكسته دل شد و بنهاد سر |
| ديده او در خواب خضر را در خضر(555) |
| گفت : همين از ذكر چون وامانده |
| چون پشيمانى از آن گش خوانده |
| گفت : لبيكم نمى آيد جواب |
| زآن همى ترسم كه باشم رد باب |
| گفت : او را كه خدا اين گفت به من |
| كه برو با او بگو ممتحن |
| گفت ، آن ((الله )) تو لبيك ماست |
| و آن نياز درد سوزت پيك ماست |
| حيله ها و چاره جوييهاى تو |
| جذب ما بود و گشاد اين پاى تو |
| ترس عشق تو كمند لطف ماست |
| زير هر يارب گفتنش دستور نيست |
| جان جاهل زين دعا جز دور نيست |
| زآن كه يا رب گفتنش دستور نيست |
| بر دهان و بر لبش قفلست و بند |
| تا ننالد با خدا وقت گزند |
| داد مر فرعون را صد ملك و مال |
| تا بكرد او دعوى عز و جلال |
| در همه عمرش نديد او درد سر |
| تا ننالد سوى حق آن دهان |
| داد او را جمله ملك اين جهان |
| حق ندادش درد و رنج و آن دهان |
| درد آمد بهتر از ملك جهان |
| تا به خوانى مر خدا را در نهان |
| خواندن بى درد از افسرد گيست |
| خواندن با درد از دل برد گيست |
برچسب:
نویسنده: مریم فلاح